آیا تا الان که این نوشته در برابر شماست به این فکر کردهاید که فاصله شما با اهدافتان چقدر است؟ (البته فرض کردم که اهدافتان مشخص است!) فرق نمیکند که این اهداف فردی است یا سازمانی و یا حتی ملی، سوال این است که بین جایی که ما قبلا قرار داشتیم، کارهایی که انجام دادهایم، جایی که الان ایستادهایم و کارهایی که برای رسیدن تا نقطه هدف در زندگی، کار یا تجارتمان داریم رابطه قابل سنجش وجود دارد یا نه؟ مصداق عملی این موضوع در ادبیات مدیریت، «سنجش عملکرد» نامیده می شود.
اگر چه کمتر کسی است که این روزها لزوم یک نظام سنجش عملکرد را کتمان کند اما موضوع مهم اولویت تخصیص منابع به راهاندازی چنین سیستمی است. چرا که علیرغم اهمیت درک شده، اولویت اجرایی این کار چندان در دستور کار افراد یا مدیران بنگاهها دیده نمیشود.
اما واقعا چرا این موضوع مهم است؟
ضرورت سنجش عملکرد
هفت دلیل زیر را میتوان دلایل اصلی در مورد لزوم راهاندازی یک سیستم ارزیابی عملکرد دانست:
۱- از قدیم گفتهاند کاری را که بشود اندازه گرفت انجام میشود و گرنه به انجام کاری که قابل سنجش نیست نباید خیلی امیدوار بود.
۲- اگر نتایج کارهای خودتان را اندازه نگیرید، تشخیص موفقیت از شکست اساسا امکانپذیر نیست.

۳- اگر موفقیت برای شما قابل تشخیص نباشد، قادر نخواهید بود که تلاشهای منتج به آن را تشویق کنید.
۴- اگر نتوانید تلاشهای رو به جهت موفقیت را در سازمان خودتان تشویق کنید، احتمالا به تشویق راههای منتج به شکست مشغول خواهید شد. (بسیاری از کارکنان شما چنانچه بابت تلاشهای مفیدشان متمایز نشده و تشویق نشوند به جمع کارکنان به خاصیت اضافه میشوند.)

۵- اگر تلاشهای رو به موفقیت را شناسایی نکنید امکان یادگیری از این تلاشها و ابتکارات را هم از دست خواهید داد.
۶- اگر شکستهای خودتان تشخیص ندهید، نمیتوانید راهتان را اصلاح کنید.
۷- و در نهایت چنانچه نتوانید مقدار موفقیت خودتان را از طریق اندازهگیری نشان دهید، حمایت افکار عمومی در مورد زحمات خودتان را از دست خواهید داد.
پی نوشت:
اگر چه این موضوع اندازهگیری عملکرد بیشتر در سطح سازمانی و ملی مورد توجه قرار میگیرد اما این کار در سطح فردی نیز مهم و بلکه واجب است. فقط کافی است موارد بالا را یک بار دیگر از منظر شخصی در زندگی خودتان مرور کنید تا دلایل داشتن شاخصهای کمی برای سنجش موفقیت دستتان بیاید.





